«من» رؤيايی دارم...

رسانههای گرفتار در «روزمرگی» كه بیرؤیا شب را به روز و روز را به شب میرسانند و تنها و تنها دلنگران پسند این و آن هستند و اگر نگوییم هرگز كه كمتر آرمان یا آرمانهای خاص را تعقیب میكنند؛ كمتر رنگ رشد و شكوفایی به خود میگیرند و مجال برای عرض اندام در میدان سخت رقابت مییابند و در این میدان سخت، با رقیبان سرسخت، «دیده میشوند»؛ مانند دانشآموزی كه از همان آغازین روزهای تحصیل، در خانواده و مدرسه و حتی دانشگاه، با وعدههای رنگارنگ و جایزههای كوچك و بزرگ و كارتهای صدآفرین و هزارآفرین تشویق میشود تا درس بخواند و تكالیف خود را بهموقع انجام دهد و نمره بیست بگیرد و خلاصه، «بچه خوب» باشد؛ اما به مرور علایق، استعدادها و تواناییهای «خود» را فراموش میكند و به این باور میرسد كه موفقیت و پیشرفت چیزی جز همرنگی با انتظارهای «دیگران» نیست و تنها این «دیگران» هستند كه با بیان موافقتها و مخالفتها، یا تنبیهها و تشویقهای خود به «شخصیت» هر فرد شكل میدهند و وی را موفق و كامیاب یا شكستخورده و ناكام در صحنه زندگی میسازند.
حاصل این نگاه، بیتوجهی یا به تعبیر خوشبینانه، كمتوجهی به احساس رضایت عمیق فرد در زندگی است؛ چرا كه به سادگی پیداست كه ویژگیهای شخصی و نیز علایق و استعدادهای «خود» تنها به خاطر جلب نظر «دیگران» نادیده گرفته میشوند و دیگر فرصتی برای تحقق آرزوها و رؤیاهای بزرگ باقی نمیماند. البته نقش انگیزههای بیرونی و نگاه و گفتار تأییدآمیز دیگران را «نه» میتوان و «نه» باید نادیده گرفت و بیاهمیت یا حتی كماهمیت در فرایند رشد و شكوفایی فرد یا حتی یك گروه و سازمان دانست؛ اما باید حداقل همپای آن به نقش انگیزههای درونی نیز توجه كرد.
باید دانست كه انگیزههای بیرونی همواره وجود ندارند و در جزر و مدهای روزگار، گاه به پایینترین سطح ممكن میرسند و درست در همینجاست كه اگر انگیزههای درونی نیز وجود نداشته یا در پایینترین سطح ممكن باشند، فرد به افسردگی و پوچی دچار میشود و از آن، جز «كالبد بیروح» باقی نمیماند. انگیزههای درونی ریشه در اعماق وجود و حس كمالخواهی فرد دارند و میتوانند وی را همواره پرامید و پویا_ و نه ایستا_ در صحنه زندگی نگاه دارند؛ حتی در بدترین شرایط نیز فرد را از پای نیندازند و پیوسته و بیوقفه به حركت رو به جلو در مسیر موفقیت و پیشرفت وادار كنند.
هر یك از «ما» رؤیا یا رؤیاهایی در سر داریم كه ممكن است در گیرودار زندگی روزمره به فراموشی بسپاریم و گاه سالهای بسیار از عمر خود را صرف كارهایی كنیم كه بیارتباط یا كمارتباط با آنها هستند. این رؤیاها كه میتوانند تنها و تنها از آن ما باشند، باید مدام بهعنوان دغدغه یا «یك كار ناتمام» در برابر دیدگان ما قرار گیرند و ذهن ما را به خود مشغول كنند؛ باید خواب را از چشمان ما بگیرند و انرژی درونی ما را برای رسیدن، نه دوچندان كه حتی صدچندان كنند.
رؤیاها دور از ما نیستند؛ اگر برای یادآوری آنها، لحظه یا لحظههایی را دور از غوغای روزمرگیها با خود خلوت كنیم و تا آنجا كه میتوانیم، «دقیق» به این پرسشها پاسخ دهیم كه بهراستی،
- چه چیز یا چیزهایی بخشهای مهم زندگی ما هستند؟
- ما به خاطر چه چیزهایی زنده هستیم و برای دستیابی به چه چیزهایی تلاش میكنیم؟
- فكر میكنیم آنها چه هستند و دوست داریم كه آنها چه باشند؟
- دیگران درباره ما چه میگویند و دوست داریم درباره ما چه بگویند؟
- دیگران اگر بخواهند از مهمترین ویژگی یا ویژگیهای ما بگویند، چه میگویند؟و
- مهمترین یادگار یا میراثی كه میتواند از ما باقی بماند، چیست؟
بیاییم فرض كنیم به ما بگویند قرار است تا حافظه خود را بهطور كامل از دست بدهیم و چیزی_ هرچند اندك_ از گذشته در ذهن یا حتی در دنیای بیرون ما باقی نماند و باز هم فرض كنیم كه یك كاغذ سفید به ما بدهند و از ما بخواهند تا مهمترین چیزها را درباره خود روی آن بنویسیم؛ با این شرط كه پس از این اتفاق، ما فقط و فقط همه آن چیزهایی را به یاد میآوریم كه در این صفحه نوشتهایم؛ حال ما درباره خود چه مینویسیم؟ هر آنچه به احتمال زیاد مینویسیم، مهمترین چیزهایی هستند كه در زندگی ما وجود دارند و نشانه رؤیا یا رؤیاهای ما در زندگی هستند.
فرد خودساخته با ذهن رؤیاپرداز خود، «گذشته» را نه از روی حسرت كه از روی تجربهاندوزی مرور میكند و با مرور لحظهلحظه آن، بیشتر لحظههایی را به یاد میآورد كه با شور و شوق و رضایت درونی و با وجود تمامی موانع ریز و درشت، كاری انجام داده و به رؤیاهای خود، جامه عمل پوشانده است.
اینها نشانههای خوب دستیابی به موفقیت و پیشرفت و نشانه حركت مؤثر در مسیر تحقق رؤیاها هستند.
رؤیاها در سختترین لحظهها كه گرد نومیدی بر سر و روی ما مینشیند و فكر میكنیم هیچ راهی برای گشایش در برابر ما نیست و به آخر خط رسیدهایم و دیگر تاب و توان ادامهدادن نداریم؛ به زندگی ما معنا میبخشند و به آن، جهت میدهند. رؤیاهای ما تمامی آن چیزهایی هستند كه به ما توانایی میدهند تا مسیرمان را پرقدرت ادامه دهیم و صبورانه به پیش رویم.
نقش پدر و مادر و اعضای خانواده، دوستان، معلمان و استادان و خلاصه، تمامی اطرافیان تنها این نیست كه دانش ما را افزایش دهند یا مهارتی به ما بیاموزند كه مهمتر آن است تا به ما كمك كنند كه رؤیاهای خود را بدانیم و فراموش نكنیم؛ آنها را جدی بگیریم و برای دستیابی به آنها از هیچ تلاشی، كوتاهی و مضایقه نكنیم.
بیاییم بار دیگر جملات آغازین این یادداشت را باهم مرور كنیم: «رسانههای گرفتار در روزمرگی كه بیرؤیا شب را به روز و روز را به شب میرسانند و تنها و تنها دلنگران پسند این و آن هستند و اگر نگوییم هرگز كه كمتر آرمان یا آرمانهای خاص را تعقیب میكنند؛ كمتر رنگ رشد و شكوفایی به خود میگیرند و مجال برای عرض اندام در میدان سخت رقابت مییابند و در این میدان سخت، با رقیبان سرسخت، دیده میشوند.»
چه خوب است مدیران و برنامهسازان صداوسیما بهعنوان «رسانه ملی» ما این جملات را نه یك بار كه چندین و چند بار مطالعه كنند و با شناخت عمیق آنچه در پیدا و پنهان سازمان رسانه میگذرد؛ از خود پرسش كنند كه
- ما در كجا ایستادهایم و به كجا میرویم؟
- تا چه اندازه و چرا در روزمرگیها گرفتار شدهایم؟
- تا چه اندازه از رؤیا یا رؤیاهای خود، فاصله گرفته و آنها را به فراموشی سپردهایم؟ و
- بهراستی، اصلا رؤیای ما چیست یا چه باید باشد؟
گمشدن آرمانها در غبار روزمرگیها، مهمترین چالش امروز و فردای «رسانه ملی» ماست كه كارآمدی و اثربخشی آن را در مصاف با رقیبان و بهویژه رقیبان بیگانه فارسیزبان با علامت سؤال جدی مواجه میسازد.
مدیران و برنامهسازان، چه در «صدا» و چه در «سیما» باید بدانند كه حاصل دنبالهروی كوركورانه_ حتی از خواست مخاطب_ تبدیلشدن به «رسانه پرنفوذ» در جامعه نیست؛ حال ایفای نقش مناسب صداوسیما در «مدیریت و هدایت افكار عمومی» بماند كه آن نیز به این سادگی امكانپذیر نیست.
«رسانه ملی» ما هرگز نه میتواند و نه باید كه «شهر بیآرمان» باشد كه اگر این باشد؛ دیگر «رسانه» نیست.
برگ برنده صداوسیما در رقابتهای رسانهای، تنها پوشش گسترده و فراگیر و حتی تعداد مخاطب نیست؛ بلكه بیشتر توانایی تأثیرگذاری بر بینشها، نگرشها و رفتار مخاطب در چارچوب سیاست های كلی نظام و در راستای آن چیزی است كه مد نظر مدیران و بهویژه برنامهریزان است. این برگ برنده است كه مجال برای عرض اندام «رسانه ملی» ما فراهم میكند و به آن دست برتر در رقابت های رسانهای میدهد.
بیاییم در طلیعه سال نو، چه به فعالیتهای «صدا» و چه به فعالیتهای «سیما» نگاه دوباره بیندازیم و با توجه به «فلسفه وجودی» آنها_ آنچنان كه باید باشند_ از خود پرسش كنیم و صادقانه به آن، پاسخ دهیم كه «به دور از غبار روزمرگیها، تا چه اندازه در رؤیای خود به این فلسفه وجودی، فكر و آن را بهعنوان آرمان تعقیب كردهایم؟»
سال 94 را سال آغاز حركت در این مسیر قرار دهیم و با ایجاد همدلی و همزبانی مناسب میان مدیران و برنامهسازان، زمینه حركت سازمان را در مسیر آرمانها، بیش از پیش فراهم كنیم كه راه موفقیت و پیشرفت به معنای حقیقی كلمه، چیزی جز این نیست.
«من» رؤیایی دارم...
این جمله كوتاه را به خاطر بسپاریم و بدانیم كه با رؤیاست كه از آوار شكستهای احتمالی، بنای رفیع پیروزی سر بر میآورد و ناكامیها رنگ كامیابی میگیرد و رقیبان یكبهیك در برابر ما سر تسلیم فرود میآورند. جلب نظر «دیگران» تا آن زمان ارزشمند است كه «ما» را در مسیر حركت به سمت این رؤیا، تأیید و تشویق كنند؛ وگرنه به دنبال دیگران رفتن، بدون تدبیر و تنها از روی دنبالهروی، به حقیقت بیفایده و تنها برای مدت كوتاه ثمربخش است كه آن نیز چون نسیم میآید و میرود و كمتر فایدهای دارد.
رؤیاها را به خاطر بسپاریم و مدام با خود تكرار كنیم كه «من» رؤیایی دارم...
.........
پینوشت:
برای مطالعه بیشتر نگاه كنید به:
- نجفی، محمد (1393). «رؤیاهایت را فراموش نكن»، دوهفتهنامه موفقیت، سال هفدهم، نیمه دوم بهمنماه، صص 25-24.
می خواهم بيشتر «شنونده» باشم تا «گوينده»؛